تبليغاتX
سکسکه های یک مست .... - هلیا
    سكسكه هاي يك مست

   با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن       چون ميوه زرد گشتيم از آفتاب خوردن

                                                هوالعلی

 سلام  

*« خدمت نامقدس سربازی را دارم دود می شوم  » شاید این جمله غیبت چند ماهه ی مرا از این فضای مجازی توجیه کند ، شرمنده ی دوستانی هستم که اعلام بروزرسانی کردند ومن فرصت کامنت گذاشتن و نظر دهی را نداشتم ولی سعی می کنم به عزیزانی که مدعوی وبلاگشان باشم حداقل برای خواندن شعرهایشان هم که شده سر بزنم اگر چه حرف و کامنت را به ندرت وقت می کنم .

 

 

**این کار را شاید بیشتر عزیزان در وبلاگ قبلی خوانده باشند ولی برای خالی نماندن عریضه و به خاطر تغییراتی که در عرض و طول این کار اتفاق افتاده دوباره در این پست می زنمش.از اعلام بروزرسانی کامل هم دستم کوتاه است دوستان دور و نزدیک می بخشند که..

 

 

 *** : (ستوان یکم شهرام میرزایی)

 

 

 

              «1»     روی زخمم ببند هلیا جان! گیسوان سپید پرپر را

در رگ من مگر که لخته کنی خون این جنگ نا برابر را

 

روی زخمم ببند هلیا جان ،از همان تار موت از آن حِرز

روز اول به بازویم بستی ،گریه کردی مرا مقدّر را

 

روی زخمم ببند از آن مو[ توی نامه همیشه می دادی ]

- از همان تیره های طولانی – نیمه شب مویه های سنگر را

 

روی زخمم ببند و ضجه بزن زخم های عمیق من را/ نه

روی زانوی ناتوان پدر ، خواهر و مادر و برادر را

 

«2»هی خودت را نشستی و خوردی  گونه هایت شکست و گود افتاد

سالخورده شدی و سیرشدی روزهای بدون شوهر را

 

و چه شب ها کنار پنجره ات گوشه ی خود دوباره کز کردی

چشم بستی و باز خوابیدی  خالی نا امید بستر را

 

                       بالشی در کنار بالش من می گذاری و خواب می بینی

نعش کش های گیج بی سر را ، دست های بدون پیکر را

 

می پرم وَ کنار پلک خودم چکه چکه دوباره می ریزم

بر جسد های ریش ریش شده چشم های دریده را تر را

 

جنگ یعنی همین به سینه من یک ردیف گلوله خط بکشد

جنگ یعنی همین که یک کفتار در بیارد صدای کفتر را .

 

             «1» [... گفتی اما که آسمان کمی ست ، می پری و دوباره می افتی     

و شهاب گلوله می خوردت مثل سنگ ستاره می افتی

 

گفتی اما که چیز خوبی نیست جنگ، یعنی تنور خود سوزی

این که تو در ردیف پیراهن دکمه های گلوله می دوزی

 

این که تو  - این چهار شانه ی یل – بروی و "پلاک" برگردی

توی تابوت ،" استخوان و خاک " سمت این آب و خاک برگردی]

 

گفتی اما..... و تو دلت خون بود، هق هقت زیر چارقد پیدا

توی گریه به بازویم بستی حرزی از گیسوان پرپر را ...

***

          «3»  من کنار « فروغ » می خوابم ، تو ولی « جنگ و صلح » می خوانی

   می روم توی فکرهلیا جان این شب خط به خط مصور را .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط شهرام میرزایی  | 

 

»