تبليغاتX
سکسکه های یک مست .... - سرفه
    سكسكه هاي يك مست

   با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن       چون ميوه زرد گشتيم از آفتاب خوردن

هوالعلی

سلام.

قبل از هر چیزی باید از عزیزانی که(چه آنان که سر زده آمدند و قدمشون رو چشم و چه آنان که باید می آمدند و این روزها فراموشکار شدند!!! ) برای این وبلاگ وقت گذاشتند تشکر ویژه داشته باشم .

 

قرار بود  با مثنوی بروز کنم ولی مثل اینکه ناف این بلاگ را با غزل بریده اند ناچارن این پست هم غزل دود می کنم تا سر فه های بعدی چه باشد !

و اینکه با لاخره سجاد حاجی حسینلوی کم حرف با استعداد متقاعد شد که شاعرا نگیش را کمی در این فضای ظاهرن مجازی پرسه بدهد . سر بزنید دست خالی بر نمی گردید : 

پرسه در کلمات

 

واما غزل (سرفه) که از شش سال پیش برای من عزیز بودو خاطره. ولی...   :

 

[سرفه] به روی پیرهنت چند لخته خون

                               [سرفه] کنار شیشه ی داروی واژگون

 

[سرفه]  تو پشت کرده به یک پوست – استخوان

و لخته های سرخ فقط می دهی  برون

 

بیرون چقدر خنده به هم هدیه می کنند

اما تو و اتاق و قرنطینه ی درون

 

تو بی دلیل عاشق یک پنجره شدی

در یک کدام کوچه بدون چرا و چون

 

آن جا کمی شکستی و آن وقت بود که

تو مبتلا شدی به فراوانی جنون :

 

اشیاء چند بُعدی بد شکل و دوزخی

در یک اتاق ریخته از سقف از ستون

 

می ترسی از گذشت زمان توی ساعتت

رفت  آمد سه عقرب بد شکل بد شگون

 

پشتت هنوز پنجره ای رو به هیچ سمت

در فکر جفت پر زده ی خود ، و تا کنون -

 

- هی دل شکسته سوی تو پر می زند ، ولی

تو تا همیشه گم شده در چند لخته خون

 

###

 

[سرفه] هنوز بوی تعفن نمی دهی

برخیزازین نشستن یکجا، ازین سکون

 

قالب تهی نکن که کسی در اتاق توست

آن جا کنار شیشه ی داروی واژگون .

                     

                     شهریور79

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت   توسط شهرام میرزایی  | 

 

»