تبليغاتX
سکسکه های یک مست ...مرکّب حرکت
    سكسكه هاي يك مست ...غزل حرکت

   با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن       چون ميوه زرد گشتيم از آفتاب خوردن

هوالعلی

سلام

      

داشتم آهنگ وبلاگم رو گوش می کردم و این بیت خودم را زمزمه می کردم

زیر سی و دو حرف مقطع مچاله شو

از " آ " مرا شروع کن و تا به " ی " بدو

که ناخواسته یاد وبلاگ  حبیب محمدزاده  افتادم که هم موسیقی این وبلاگم مال وبلاگ ایشون بود و هم اینکه کتابهایش را از " آ" شروع کرده و تا به " ی " انشا الله ادامه می دهد

 

پارسال زمستان برف شدیدی داشت با آن  کاج های خوش تراشش و کلی کلاغ که سپید پوش شدند این غزل  در همان سرما از چشم های داغ یک نفر شروع شد و به چشم های یک نفر تقدیم شد بی هیچ چشم داشتی :

 

مگر دل تو گرفته ؟بغض ته صدای تو می گیرد؟

که چشم های تو سگ دارد که چشم های تو می گیرد

 

دل گرفته ی من رشت است ، دل برشته ی من اهواز

که بر زمین تو می سوزد، که درهوای تو می گیرد

 

تمام دار و ندار من همین دل سگی است ، آن هم

فقط به پای تو می خوابد، فقط برای تو می گیرد

 

دو چشم قهوه ای روشن ، دو کاسه ی عسل و خرما

به غیر از این دسر خوشمزه اشتهای تو می گیرد

 

پرنده ی کوچولوی من ! هوائیت نکند پرواز

که بال های تو را در باد کسی به جای تو می گیرد؟! 

* * *

مرا که گم شده ام در مه ، مرا که دور شدم از تو

نه چشم های تو می بیند ، نه کفش های تو می گیرد.

 

3 ـ مهمان عزیزان قزوینی بودم با نقدی بر تعدادی از کارهای من، که از همین جا از آقای  رحیم سلیمانی ، سعید عاشقی و دوستان دیگرقزوینی به خاطر صمیمیت رفتار و مهربانی گفتارشان ممنونم ، آنجا بحث " حرکت در غزل[قالب های کلاسیک] " پیش آمد که شاید در پست آینده مفصل درباره ی این موضع و موضوع در اینجا حرف بزنم

لینک های مربوط به این موضوع

یک

دو

گاهی دلت  آنقدر می گیرد که هر چقدر شعر رو کش می دهی فکر می کنی یک چیزی کم دارد  و وقتی تمامش می کنی فکر می کنی چقدر کم آوردی به هر حال گاهی یک ابر هم برای هفت آسمان زیادی ست

من برای این شعر هیچ اسمی نمی گذارم هر چند اسمش " عناصر اربعه" و " انسیه 2 " هم هست :

 

افتادم از عروسي تو هر چه سکه تر

از چین های دامن تو تکه تکه تر

* * *

دارم به خواب نارس خود فکر مي کنم

به این هوای از پس خود فکر مي کنم

 

از سوختن کنار  تو و باز يخ زدن

در گرم گرم آتش سرباز يخ زدن

 

تب داشتم که برف بپوشم خنک شوم

يک استکان داغ بنوشم خنک شوم

 

بغضم گرفته بود صدايم گرفته بود

يک مشت ابر توی هوايم گرفته بود

 

من  داشتم درون خودم حيف مي شدم

چون لخته های خون خودم حيف مي شدم

 

دارم به خواب نارس خود فکر مي کنم

به روزگار بي کس خود فکر مي کنم

 

تو آمدي بهار به گيسوي من زنی

يک شاخه ي انار به گيسوي من زنی

 

بر روزگار لال خودم خنده مي زدم

بر گوشه ي جمال خودم خنده مي زدم

 

ابرو شدي و حرف اشاره شدم تو را

شب استعاره های ستاره شدم تو را

 

گفتی بگیر دست مرا دورتر شویم

گفتم بگیر دست مرا...دورتر شدیم

 

گفتی که کفش های خودم را در آورم

و توی چشمه پای  خودم را در آورم

 

رد می شدیم کوه تو را داد می کشید

رد می شدیم ، موی تو را باد می کشید

 

تو حرف می زدی و هوا گرگ و میش بود

گفتی مرا ببوس ولی آخریش بود

 

گفتی ببوس و پشت سخن آب می شدی

چون قند در ته دل من آب می شدی

 

گفتی بگیر دست مرا نا نداشتم

می خواستم بگیرمت و پا نداشتم

 

از ابر– توده های تر آه – رد شدیم

از دستمال خیس سر ماه رد شدیم

 

گفتی ببر، به خون من انگشت تر کنی

انگشترت شدم که تو شق القمر کنی

 

که ماه  توی رنگ خودش پر در آورد

از پنجه ی پلنگ خودش سر در آورد

 

گفتی بدو ، و ابر خودش را چلانده بود

می خواستم بگیرمت و پا نداشتم

پایم هنوز در ته آن چشمه مانده بود

 

پرسیدم آفتاب کجایش خسیس بود

باران نبود ، موی تو در چشمه خیس بود

 

گفتی  لباس های خودم را در آورم

و توی چشمه پای خودم را در آورم

 

نبض مرا گرفتی  و گفتی نمی زند

چیزی ولی شنفتی و گفتی نمی زند

 

من تشنه بودم و لبی آورد باده بود

و چشمه بوی مردگی قوی ماده بود

 

از آب رد شدیم ، دلم ریش ریش بود

گفتی مرا ببوس ولی آخریش بود

 

بی بوسه طول روز تو را کش می آمدم

چون سایه ی درخت که از صبح تا غروب

در پیش  و پس هنوز تو را کش می آمدم

 

دشت از گرسنگی خودش خواب برده بود

و هیچ گرگ توله ی خود را نخورده بود

 

می آمدیم و شب  شب در خون خزیده بود

ماه مریض توی خودش ته کشیده بود

 

از خالکوبی دو ستاره به بازویم

می خواستی که لخت شوم آتش آورم

 

این بار هم به زیر درختان دوست ها

آتش زدند بی تو مرا سرخ پوست ها

 

گفتی : شب است ،کاسه ی نفتی بیاورید

و چند تا کبوتر آتش زده پرید

 

چیزی نمی شنیدم از این باد سوخته

و خاک ها که پر شد از اجساد سوخته

 

گفتی بدو ،- به جنگلش آتش خورانده بود -

پایم هنوز در ته آن چشمه مانده بود

 

باید که دست های خودم را در آورم

از آب چشمه پای خودم را در آورم.

 

از باد و خاک و آتش و آبی که داشتی

من مانده ام دو چشم مذابی که داشتی.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:10  توسط شهرام میرزایی  | 

 

»