هوالعلی
می خواستم در این پشت!از اوزان تکراری کارهای وبلاگی ،رودست هم نویسی ،روایت چند منظوره در غزل و اتفاقات غیرادبی ولی عادی دنیای مجازی مربوط به ماحرف بزنم که ...بگذریم و برویم سراغ تنهایی
در کافی نت "دوباره"بروز می شوم و این یعنی نهایت بدبیاری
این کاررا تقدیم می کنم به" شهرام میرزایی" و حسرت هایش :
دل من قصد خودکشی دارد دلم از ارتفاع دل بسته به تیر بارانم از خودش بی دفاع
. .
. .
می افتد می افتد
دل من می رود به سربازی دل من تــــــــــــــــــــــــیر می کشد پشتش
اسلحه می کشد به روی خودش می چکد ماشه زیر انگشتش
دلم از پشت کوه آمده است از صدای تو جیب هایش پر
دل دیوانه ام دل کوچک : " عمو زنجیر باف در موهات "
دل من ردپای خونی دشت ...[ یک غرور جریحه دار شده ]
دل من یک پلنگ غمگین است که به بازی گرفته آهوهات
دل من غول در چراغ توست ؛ زشت و بد طینت و سیاه شده
و دلش لک زده که جفت شود با پری های قصر جادوهات
دل من از خودش تمام شده :( ماه سر خورده ، از مدار جدا )
نیمه شب ها همیشه می پلکد بی هدف توی برکه ی قوهات
دل من از خودش دلش خون است ، نا امید و شکسته ، در فکر ِ
خود خوری در لبان قرمز تو ، خودزنی زیر تیغ ابروهات
ناعروسی که سرخ و تر شده ای زیر خوش رقصی النگوهات !
دل من هم یکی ازین پولکــ / لکه های به روی دامن توست
بغلم کن به سینه ات بفشار مرگ باالقوه! من که می دانم
بافه های طناب دار من اند حلقه های گشاد بازوهات .
تلخ و تشنه رسیده ام اما چشم های مشبک تو کو ؟
با توام هااااااااااااای خانم ملکه ! عسل آورده ام که کندوهات ....
# # #
مست کردی " سیاه " رقصیدی نطفه بستی شب خدایان را
ای پری جای بوسه ی دیو است روی زانوت خال هندوهات
بسترت را کنار بستر من پهن کردی که جای من خالی ست
من که هرگز نبوده ام تو ولی بچه آورده ای به پهلوهات
آدم از پهلوی خودش که خورد ؛ گفت : تنهایی ...آه...حوا جان!
سقط کن بار این امانت را تا که نشکسته است زانوهات
دل من طشت خونی تاریخ ، سرناحق بریده ی یحیی
گونه ات را که با همین سرخاب ...، و لبت را که با همین رژ، یا ...
تف به این جمله سازیی که تویی تف به این کلمه بازیی که منم
باید این ارتفاع را
بپرم ، دل من قصد خودکشی دارد .