تبليغاتX
سکسکه های یک مست ...غزل حرکت
    سكسكه هاي يك مست ...غزل حرکت

   با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن       چون ميوه زرد گشتيم از آفتاب خوردن

هوالعلی

سلام 

مطالب رنگی را  می توانید کلیک کنید

 

عجالتن.... :مهدی شهابی

گویند که بطّی در آب روشنایی ِ ستاره  می دید ؛ پنداشت که ماهی است ، قصدی می کرد تا بگیرد و هیچ نمی یافت . چون بارها بیازمود و حاصلی ندید ، فرو گذاشت . دیگر روز هرگاه که ماهی بدیدی ، گمان بردی که همان روشنایی است ؛ قصدی نپیوستی و ثمرتِ این تجربت آن بود که همه روز گرسنه بماند.

                                                                              کلیله و دمنه ، مینوی ،ص 102

 

الف - قرار بود این پست را با مانیفست " مرکب حرکت " بروز کنم ،ولی بنا به توصیه ی عده ای از دوستان و تصمیم خودم ، این فضای مجازی را مناسب این بحث جدی ندیدم  ، انشا الله این بیانیه یا به صورت کتاب یا از طرق مطبوعات بر اهالی ادبیات عرضه خواهد شد

ب - ایوار بودم ، زیاد اهل حاشیه و متن نیستم ،ولی همین قدر که – البته با تشکر و تخفیف - : مسلمان نشنود ، کافر نبیند

ج- این روزها  کمتر کسی  کار فرهنگی – اخلاقی می کند ،"آبان صابری" کاجی در پهلوی خیابان" ش را پخش می کند ، و درآمد حاصل از فروش کتاب را به حساب ۳۴۳۴ بانک ملی شعبه اسکان ، بنیاد امور بیماری های خاص واریز می کند ، اجرشان با مولا علی

د مونا زنده دل هنوز از اهل بیت غزل است ،حتی اگر وبلاگش را بروز نکند .

هـ - زیاد اهل اطلاع رسانی  نیست ولی من کمتر شده دست خالی از کو برگردم ، که به قول سایه :

در باغ پر شکوفه که پرسد بهار کو

و- هفته ای یکی دو بار اداره پست می روم و صندوق پستی ام را چک می کنم ، هنوز دوستانی هستند که  نامه را به E-mail ترجیح می دهند، می خوانم لذت می برم و جواب می دهم ،یکی از این دوستان که نامه شان را بی پاسخ گذاشته ولی کتابشان را خوانده و در انجمن معرفی کرده ام  دکتر صدرا روحانی بودند که من از همین جا دستشان را می فشارم و می بوسمشان  و عذر تقصیر می آورم که...که...که... . حتمن در اسرع وقت  کبوترشان را نامه خواهم بست .

ز- شده شما هم  با گوشی تان الکی ور برین و یکهو متوجه بشین که غزلی از سر تفنن ساخته اید که پربدک هم نشده ، برای من که زیاد اتفاق می افتد یکی از این ها :

 

که کرم بودن و ازمیوه سیر برگشتن

و از بزرگ شدن ها  حقیر برگشتن

 

به توپ ، تانک ، مسلسل ، به انقلاب زدن

و دور آزادی را اسیر برگشتن

 

گلوله ی مَشقی ، زخم واقعی در " game  "

و از برنده شدن سر به زیر برگشتن

 

چه سرنوشت عجیبی ست شاخه های جوان

تبر شدن به درختان پیر برگشتن

 

که کوه یخ شدن و خانه های اسکیمو

به ناشناخته ی  گرمسیر برگشتن

* * *

کتاب غ/ قصه شدن ،دیر تر تمام شدن

که صبح شاه شدن ، شب فقیر برگشتن

 

که کفش های تو را بی اجازه پوشیدن

به قلب شب زدن و صبح دیر برگشتن

 

و قبل خواب به پیشانی تو بوسه زدن

شبیه پلک به چشمان تیره برگشتن

* * *

ستاره گفت : " چه روزی" و غصه می خورد از

 به این شب ظلمانی قیر برگشتن

 

ح-  و دوست که هر چه می کشیم زیر سر اوست:

از صدای عبدالمالکی

 

به من نیگا کن واسه ی یه لحظه

نگات به صد تا آسمون می ارزه

من از خدامه بکشم نازتُ

تا بشنوم یک لحظه آوازتُ

 من از خدامه پیش تو بمونم

تمومه حرفاتو خودم بخونم

من از خدامه بمونم دیونه ت

      سر بذارم تو شهر امن شونه ت...

 

اما این چهارپاره مرکب :

  

"بوسه یک اتفاق شیرین بود"

اشک در استکان من افتاد

موش اسباب بازیت بودم

گربه هایت به جان من افتاد

تا کجا عشق سگ – دو خواهد زد ؟

 

سم شدم توی معده ی سوراخ

بعد مرگِ خودم هدر رفتم

پیش تو مثل صفحه ی خالی

از خودم در سکوت سر رفتم

بغض من زیر سوزنت خون شد

 

مثل  جارختی بدون لباس

روی تنهایی کمد بودم

توی ژورنال های خیاطی

من فقط چند جور مد بودم

هر چه پوشیدم از تو قیچی شد

 

 

ساقی سیم ساق من  پر کرد

ساق هایم  قرابه ی می شد

در و دیوار شهرمان  به  تو خورد

مستی ام توی جوب ها قی شد

در شراب تو  چند ساله شدم؟

 

از سرم در بیاورم خود را؟

از خودم در بیاورم سر را ؟

فلسفه هر چه بود بیرون بود

خانه ام باش ، بسته ام در را

عاشقم باش منطقی هم باش

 

چشم تو از مداد من افتاد

کور خواندم از این الفــــ  بــ  پـــ

ریل ها را شمردم و پاشاند

مغز من  را قطار بی کوپه

زندگی فعل های ماضی بود

 

حوریه فقه خواند و حوری شد

...به جهنم اگر چه حوریه ات 

من نمک - گیر یک لبی هستم

ته دریاچه ی ارومیه ات

دل من شور می زند  مرجان    

 

پدرم  گفت :« کوفت »،خندیدم

مادرم داشت شام می آورد

بوسه ی من به صورتش  برخورد

بوسه ی من جذام می آورد

خود خوری های مضحکی دارم

 

مثل تف بر زمین خود انداخت

-دانه ای در زمین بی برکت-

شده ام یک فرشته ی کافر

در دهان خدای خود لعنت

تف به این زندگانی ای که منم

  

موش ها آمدند و فیل شدم

فیل ها آمدند و موش شدم

بین جادوی قصه ات مُردم

و کلاغ سیاه پوش شدم

خواهرم آش پشت پا می پخت

 

 

 * ساقی سیم ساق من گر همه درد می دهد

کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند   حضرت حافظ

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 13:40  توسط شهرام میرزایی  | 

 

»