تبليغاتX
با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن ......... چون میوه زرد گشتیم از آفتاب خوردن سكسكه هاي يك مست(مركّب حركت)

سكسكه هاي يك مست(مركّب حركت)

هوالعلي

 سلام

دارم بروز مي شوم و هيچ دل و دماغي به اين كار ندارم بعد از دو جراحي سنگين  بر روي استخوان بازويم و بيمارستان نشيني هاي متعدد و گرفتاريهاي پژوهشي اكنون فراغتي دست داده  تا وبلاگ را بروز كنم و سعي مي كنم بيشتر باشم

 

اول از همه يك خبر دست اول و بسيار مهم دارم و آن هم قطعيت چاپ كتاب آشغال هاي مهم وحيد نجفي دوست داشتني است، وحيد نجفي اگر نگوييم قوي ترين بايد بگوييم يكي از قويترين و صاحب سبك ترين شعراي جوان معاصر است ،شاعري است كه هم اخلاقن قبولش دارم و هم از لحاظ قوت ادبي.

ظاهرن كتابش را پيش فروش كرده است  توصيه مي كنم دوستاني كه علاقمندند كارهاي مستحكم متفاوت بخوانند اين فرصت خوب را از دست ندهند.كليك كنيد

وحيد نجفي

حسام بهرامي نيز لي لي اش را به چاپ سپرده است ، حسام  نيز از شاعران خوش  فكر روزگار ماست  كه من به شخصه از خواندن كارهاي او لذت مي برم،عزيزاني كه دوست دارند  كتاب  اين عزيز را داشته باشند كليك كنند.

حسام بهرامي

 صالح سجادي  را بيشتر به خاطر فخامت زبان شعري  و مضمون بندي هاي  زيباش دوست دارم ، يادم مي آيد قسمتي از منظومه ي اورمانش را در كافه خورشيد برايم خوانده بود و راجع  به آن كمي حرف زده بوديم اكنون كه شنيدم اين منطومه به چاپ رسيده خيلي خوشحال شدم، صالح در اين منظومه مرا ياد شاهكار هذيان دل شهريار مي اندازد، برايش روز هاي خوبي را آرزو دارم.كليك كنيد

صالح سجادي

دوست خوب ديگرم سيد مهدي موسوي  تصميم  دارد كتابي با موضوعيت غزل پست مدرن تأليف كند دوستاني كه  فكر مي كنند كارهايشان  با اين ژانر شعري سنخيت دارد حتمن تا 10 بهمن از طريق ايميل زير  كار بفرستند

   postmodern14@gmail.com 

بعيد مي دانم  كتاب دومم  با نام « ديوار نويسي هاي مجاز» به نمايشگاه برسد دوستي  زحمت چاپ كتاب را به عهده گرفته كه  در پست بعدي بيشتر در اين باره حرف خواهم زد .

ممنونم از دوستاني كه در اين مدت جوياي حال بنده بودند و تنهايم نگذاشتند. و شرمنده دوستاني هستم كه فرصت پاسخ گويي به كامنت هاي انان را نداشتم.

 

اما يك كار تازه از من با اسم " اسب هاي مسابقه"

 تقديم به اصغر فرهادي بزرگ:

 

 

گندم و پنبه، بيمه بازي بود

كشت در زير صاعقه بوديم

بردن و باختن چه سودي داشت

اسب هاي مسابقه بوديم

 

اسب هاي مسابقه بوديم

تند رفتيم، يورتمه رفتيم

مثل سگ هاي خسته از شلاق

هر كجا رفت سورتمه رفتيم

 

 

فقه خوانديم و دين در آورديم

ياد داديم صيغه كردن را

آيه خوانديم و شرعي اش كرديم

مدت زن اجاره دادن را

 

 چون عشاير وطن پرست شديم

هر چه يك عمر هيچ جا بوديم

خوب خورديم و خوب خوابيديم

گوسفندان خوش چرا بوديم

 

 

 

 

بي خودي پول چاهكن داديم

راه آب قنات باز نشد

ما پريديم و بين راه...اما

چترهاي نجات باز نشد

 

از همين سرزمين هرز من

خلفي كو! كه وارثش باشد

بارديگر به  توپ مي بندند

مجلسي كه مدرسش باشد

 

 

بعد يك عمر سربريدن،از

كاسه خون زبان درآورديم

ما گرسنه اگر نخوابيديم

جرم كرديم و نان درآورديم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 2:3  توسط شهرام ميرزايي  | 

 

هوالعلی

 

چشم های عروسکی داری 

خنده های دو تا یکی داری

 

گریه های بلند داری ، هم

گریه های یواشکی داری

 

دائمن آبغوره می گیری

درد دل های آبکی داری

 

ماهی قرمزی به جای قلب

زیر تی شرت پولکی داری

 

آرزوی توأم،اگر چه تو

آرزو های زورکی داری

 

در دلم  جا شدی و می بخشی

خانه ی تنگ و کوچکی داری

                                                *

چند سال است رفته ای، هر چند

قهرهای دروغکی داری.

سلام

شرمنده مخاطبین این وبلاگ و دوستان عزیزم هستم که دیر به دیر بروز می شوم

قرار بود هر ماه بروز شوم ولی زندگی واقعن قابل پیش بینی نیست، دست شکسته ام که بعد از سه ماه هنوز به زور چند میلی جوش خورده است است اعصابم را خرد کرده است،مجبورم با هزار زحمت و دلیل زندگی کنم و خوشحالم.

دوست بسیار  عزیزم علیرضا عاشوری به خون دل بسیار  جشنواره لیکو (کلیک کنید)را ترتیب داده است که حدس می زنم متفاوت تر از جشنواره های از این دست باشد، توصیه می کنم اگر دوستان تا حالا بد حوصلگی کرده و شعر نفرستاده اند حتمن در چند روز آینده آثارشان را  از طریق لینک اشاره شده بفرستند.

محمد ارثی زاد عزیز بی ادعا ،این روز ها مشغول تألیف یک مجموعه شعر است، که در آینده نزدیک خبرش از طریق این وبلاگ یا وبلاگ خودش  رسانه ای خواهد شد، غنیمتی است دیگر اندیشی در این روز های شعر ما که هر کس به نحوی می خواهد خودش را با رابطه و شلوغ کاری، مطرح کند.

حاج خانوم ما نیز این روز ها مشغول تألیف مجموعه شعر ی از شاعران خوب تبریزی است که انشا الله از طریق حوزه هنری به چاپ خواهد رسید،در ضمن ایشان نیز وبلاگ اش را بعد از مدت ها بروز کرده است.

قرار بود در نمایشگاه کتاب امسال، چاپ دوم سکسکه های یک مست  و کتاب خانمم آیدا دانشمندی(که امسال چاپ خواهد شد) حضورداشته باشند که به خاطر اتفاقات ناگوار شخصی ممکن نشد،کسانی که هنوز سکسکه های یک مست (مجموعه ی شعر مرکّب )به دستشون نرسیده می توانند نسخه ی کامل اش را از طریق لینک های زیر دانلود کنند:

دانلود کتاب سکسکه های یک مست(مجموعه شعر مرکّب)

                                یا:

دانلود کتاب سکسکه های یک مست(مجموعه شعر مرکّب)

 (لطفن بعد از وارد کردن کد تصویری فایل را دانلود کنید)

 

 پست قبلی درباره ی حامد عباسیان و شعرهایش حرف زدم ،مختصر و عجولانه، و می دانم که به خوبی حق مطلب را آنچنان که باید ادا نکردم،به هر حال شروعی بود برای نقد های موشکافانه و علمی تر،این بار نوبت محمد نوروزی است سعی کردم بدون هیچ تعصب و خویشتن داری درباه ی کتاب تازه چاپ شده اش حرف بزنم

در ضمن دوستان شاعر می توانند شاعران وبلاگ نویسی را که به نظرشان شایسته است درباره ی کارهایشان یادداشتی نوشت،در کامنت خصوصی به من اطلاع بدهند.

در این پست به خاطر حجم زیاد  مطالبو احترام به حوصله ی مخاطب، بخش سوم مانیفست  " مرکّب حرکت" و یکی از شعرهای طولانی تازه ام را نگذاشتم،بر من ببخشایید. 

 

نقد شعر :

محمد نورزی را خوب می شناسم

با روح الله دم مغازه شون ایستاده بودیم،گل می گفتیم و بلبل می شنیدیم خیلی باهم جور بودیم مثل هوا و برگ.یک پسرک(کاف تحبیب) چشم درشت  موِبور اومد کنار ما وایستاد،روح الله گفت داداش کوچیکمه؛ محمد؛شعر می گه شهرام،خیره اش شدم گفتم بخون، خوند:یه غزل خوند ، یه بیت اش یادم مونده:

بنویس هر چه دلت می خواهد                                    دل من تخته سیاه است ای دوست

گفتم روح الله چند سالشه مگه؟!گفت سیزده نمی شه، خیلی ذوق زده و متعجب بودم ... تشویقش کردم ، بعد ها "هرچه " را " آنچه کرد" بعد ها نیز از این غزل خبری نشد.محمد برای من همیشه بوی روح الله رو می ده ...دوستش دارم.

در ضمن دوستانی که تمایل به داشتن کتاب مصرع ابرو هستند با می توانند از طریق وبلاگ خود شاعر(مصرع ابرو) یا همین وبلاگ کتاب را تهیه کنند.

حدسیات اخلاقی:

هر چند حقوق تموم کرده ولی حسش بر عقل اش غلبه دارد ،خانواده دوست، هر از گاهی بوی ازل می دهد؛ شراب ریخته و سنّت شکسته،دیگر خواهِ خودخواه است. شعر زیاد دارد و بیشترشون خوب اند.دل در جیب می گذارد و خانواده اش را می فهمد. کمتر گلایه می کند صبور است و گاهی لج باز و دیکتاتور....پدرش خاطره شده است و مادرش زندگانی اوست. پس :تا هستم و هست دارمش دوست.

اسم "مصرع ابرو"،بیشتر به هندی (نگوییم آذربایجانی یا اصفهانی یا ...) می زند،طرحی ساده و صمیمی دارد دنباله ی «ع»ِ مصرع، شکل ابروی کسی را خاطره داری می کند ،کتابی است در 88 صفحه با تیراژ1000و قیمت 1800 تومان(نه پارسه) در بهار سال 1390.

 

از چند وجه کتاب را بررسی کرده ام؛

بی خویشی یا خویشی با متن :

محمد نوروزی در سرایش شعر هم مراقب است و هم عجول. این امر باعث می شود به صورت بدیهی به کلمات دسترسی داشته باشد.یعنی روی یک کلمه یا مضمون  تعصّب و تعمّد خاصی ندارد، این امر هم باعث سیّالیّت متن می شود و هم آشفته خوانی هایی از محیط یا حتی از خود را در بر دارد.

گاهی نیز فردیّت و مراقبت های مضمونی را در اشعار او می بینیم که ناشی از تعمّق و تعصّب او در به کاربردن یک واژه ، مضمون و موضوع خاصّ است.در کتاب «درباره ی ادبیات و هنر» آمده است :«شاعر زمانی که شعرش را عینیّت می بخشد استعداد بدیهه سرایی را از دست می دهد؛ در همین حال توانایی انطباق آن را با شخصیت خودش به دست می آورد و به هنرمندی آگاه تبدیل می گردد».(درباره ی ادبیات و هنر،ص54).

برای تقریب ذهنی چند مثال می آورم:

یکی از غزل های موفق این مجموعه ی موفق، شعر 19 است. نوروزی در مطلع این غزل گفته:

اسم تو دور می شود در دل کوه ها، طلا!               قلب گرفته ام بشو، بغض بکن مرا،طلا!

یا این بیت:

پا بگذار ای پری! روی دو چشم من برقص          مژّه به مژّه،پلک پلک،تیغ به تیغ، پا طلا

این دو بیت را مقایسه کنید با این دو بیت از همان غزل:

           باد وزید و موی تو، ریخت به دیگ رنگرز                    گیس طلای این محل، اسم تو چیست؟! ها! طلا؟!

                وقت طلاست ، می رود از دل ساعت شنی          وقت کُشی ست زندگی، خودکشیِ تو با طلا.

مقایسه ی این دو بیت ها با یکدیگر از زاویه ی مورد بحث به نوعی نگرش به کل مجموعه از این دیدگاه است.

در مثال اول،بیت بیان یک حالت کلی از یک حسّ،  نسبت به معشوقه است (پژواک اسم دوست در کوه ها) شاعر روی همین حس بیت را می سراید یا بگوییم بدیهه سرایی کرده وپای حسرت و بغض به میان می آید، همان طور که می بینیم هیچ تعمّد ادبی در انتخاب حرف رَوی، کلمه ی قافیه،دسترسی به کلمات نیست، شاعر بیشتر خواسته است سریعاً این حس درونی را به مخاطب منتقل کند.

در بیت دوم نیز صرف «رقصیدن» مد نظر شاعر بوده و این نیز با عجله و درون گرایی تمام اتفاق افتاده است و قید هایی که در مصرع دوم این بیت آمده با تکراری که دارند انتزاعی و سیال بودن متن را به خوبی تداعی می کنند،پس می توانیم بگویم شاعر باز به نوعی بدیهه سرایی کرده است.

این دوبیت را از لحاظ شکل سرایش مقایسه کنید با این دو بیت مولانا:

  او نگذارد که خلق، صلح کنند و وفا                          تازه کند دم به دم ، کین تو و کین من

در گذر از تنگ من، ای من من ننگ من                     دیده شدی آن من گر نبدی این من

(کلیات شمس تبریزی،ص 775) 

در دوبیت بعدی تعمّد هایی وجود دارد که با این بی خویشی در سرودن منافات دارد؛ مثلاً شاعر در مثال سوم از دیگ رنگرز، گیس طلا، در یک مجموعه ی منظم محتوامند استفاده کرده است که با بدیهه گویی یا ساده انگاری محتوایی مغایرت دارد.

در مثال چهارم نیز فضای عاقلانه و هنرمندانه حاکم است، نشانه هایی از جمله: باارزش بودن وقت، ساعت شنی،وقت کشی و خودکشی با طلا(باتوجه به ایهام) ابهام ناخوداگاه گویی را رفع می کند ، نوروزی خیلی با دقت با استفاده از آرایه های ادبی از جمله؛ارسال المثل،تشبیه،ایهام، تکرارو ..بیت را فرمیک و هدفمند می کند

در کل مجموعه با محمد نوروزی این چنینی بر می خوریم ؛ هم متن گریز است و هم متعهد به متن،هم ملایمت دارد و هم جدیّت هم خودآگاهی دارد و هم ناخودآگاهی که تلفیق این دو خصیصه این مجموعه را از لحاظ روحیه سرایش متفاوت کرده است.

ب ـ سرایت تصویر

«آونرزایس، پژوهشگر روسی انگاره[تصویر] را این گونه تعریف می کند: تصویر، تذکار هنری واقعیت و دورنمای آرمانی دنیای عینی است و ادامه می دهد: تصویر ذهنی در هنر، صورت محسوس، مشخص و از لحاظ زیباشناسی معناداری است که مضمونش مشخصه [ی] مرتبط و کاملی از پدیدار واقعی محسوب می شود(هستی شناسی شعر، 38).

ضمن در خاطر داشتن این تعریف به این ابیات دقت کنید:

 الف ـ در پشت کوه، گرگ به آهوی من رسید             و ماه مهربان به تماشا بلند شد

ب ـ از باد های موسمی آواز می رسد                        آنجا کنار قیچی و گیسو در آینه

ج ـ پشت یک دوربین می افتی از                               قاب یک عکس، با فلش بک سبز

دـ پریده رنگ در آفاق سرخ پوش شدم                  از آن زمان که زدم چند لب به جام شما

 هـ لی لی لـ لی لـ لی لـ لـ لیلا" بیا برقص                   این ریتم در سر من،پس بیا برقص

  کفشی برای طایفه ات، کفش دیگرت                    هم مال من، بگیر و کمی تا به تا برقص

 

اگر شعر ها را با حوصله و دقت خوانده باشید چیزی که در ذهن شما مانده است لذت معناداری است که می توان گفت آن همان تصویر است که چند سطر بیش به صورت علمی آن را تعریف کردیم.

اما دو نکته مد نظر من است:

1ـ تصاویر در یک کلمه اتفاق نمی افتد،ما تصویر واحد را از مجموعه ی چند کلمه در یافت می کنیم.

2 ـ تصویر اکثراً در مصراع دوم بیت اتفاق می افتد.

مشخصه ی اصلی  این ابیات و این مجموعه از لحاظ تصویرسازی این است که اکثراً تصویر در این مجموعه صرف تصویر ساکت و بی حرکت نیست،چیزی که تصویر با خود حمل می کند " معنی " است و علت اصلی تلذّذ مخاطب، معنی ِ مصوّر یا همان تصویر گویا  است ،المانی که در ادبیات کهن ما بیشتر در دوره سبک موسوم به هندی اتفاق می افتد یا همان حلقه ی گم شده و علت تفاوت دو مجموعه ی «مرد بی مورد» و «الواح صلح» محمد سعید میرزایی عزیز.

ج ـ فرم:

مجموعه ی " مصرع ابرو" 34 شعر دارد ، به این آمار دقت کنید:

بحر مضارع: 16 شعر

مجتث:9 شعر

خفیف:4 شعر

رجز:یک شعر

رمل: یک شعر

یک شعر یک لختی از بحر رجز نیز در این دفتر گنجانده شده است.

این یعنی مخاطب از لحاظ موسیقایی با یک مجموعه ی تقریباً یکنواخت سر و کار دارد، هر چند نوروزی با تغییر مقدار قافیه، ردیف و نوع استفاده از کلمات و برخی هیجانات ساختاری به نوعی این کمبود را جبران کرده است، ولی ساخت یکسان موسیقایی این دفتر چشم گیر است

اگر به قول شفیعی کدکنی قافیه را موسیقی کناری شعر بنامیم و این موسیقی کناری در ذوق موسیقایی مخاطب دخالت داشته باشد می توان گفت در این حوزه نیز محمد نوروزی زیاد روش اندیش حرف رَوی نبوده است:

از 34 شعر این مجموعه 8 شعر دارای حرف رَوی مصوّت الف و 10 شعر با حرف رَوی «ر» سروده شده است. یعنی تقریباً نصف مجموعه، دارای دو حرف رَوی مشترک است.

ولی این آمار شبه ریاضی نمی تواند موفقیت این مجموعه را زیر سوال ببرد. زیرا تنوع مضامین، ساختار شکنی ها، ترتیب شعرها، اتفاقات شاعرانه و موارد ادبی دیگر، باعث شده است شما این یکنواختی موسیقایی را به هیچ وجه احساس نکرده و از خواندن این مجموعه لذت کافی را ببرید.

نکته ی دیگر این مجموعه که می توان آن را در این بخش مورد ارزیابی قرار داد، شکل راویت در بعضی از شعر ها است( شعرهای 5،7،20،22،23،24) اگر ما بر اساس شکل گرایان روسی دو عنصر داستانی  را در روایت شعری دخیل بدانیم یعنی بر اساس دو مولفه ی عمده ی  فبیولا(fabula ) و سیوژه(syuzhet)  که اتفاقاً بی شباهت به نظریه هرمنوتیکی ریکور هم نیست،چند شعر مذکور را بررسی کنیم متوجه می شویم چربش سیوژه بر فبیولا کاملاً محسوس است، یعنی شاعر خویش را در بازه های زمانی بسیار کوتاه ملزم به حکایت می داند و بقیه شعر بر اساس بیرنگ یا همان سیوژه می چرخد که این شکل روایت باعث شده است خطی بودن روایت اصلاً محسوس نباشد و شعر در بعضی جاها با فرا روایت ادامه یابد که این فراروایت زیاد منظم و محسوس نیست و دچار بریدگی و آشفتگی می شود(چون می بایست کل شعر طولانی را به عنوان مثال می آوردم و در این وجیزه نمی گنجید، مخاطبین را به مطالعه ی مثال های مذکور از خود کتاب ارجاع می دهم).

اضافه می کنم ساختار شکنی و شکل گریزی هایی  که در شعر های این مجموعه اتفاق افتاده است، بیشتر در شعرهایی است که روند روایی داشته اند. در سایر شعر های این مجموعه، محمد نوروزی ملایمت و ملاطفت ساختاری را شیوه ی سرایش خود قرار داده است.

د ـ رسانه ی زبان:

واژه ها با توجه با کارکرد و بار معنایی شان می توانند مجموعه ای از نشانه ها و دال ها باشند،علی بابا چاهی می گوید:«می دانیم که کلمه متن را می آفریند و یک متن هنری، متعهد به ساخت و ساز دال هاست اما همین که «متن» از ساز کارهای مورد اشاره محروم بماند، کلمات ـ عناصر شعرـ نیز آسیب پذیر می شوند و به صورت «وسیله» ای در می آیند که صرفاً مفاهیمی را «منتقل» می کنند.(گزاره های منفرد، ص573)

شاعر مجموعه ی " مصرع ابرو" نیز خیلی آگاهانه از این دال ها استفاده کرده است که با چند مثال این موارد را اجمالاً بازنگری می کنیم:

     بر صبح مه گرفته اگر فکر می کنم                     بر چشم بد، چراغ خطر فکر می کنم

در این بیت «چراغ خطر» یک دال و نشانه است، یا این بیت:

       بهار زیر بلوغ پرندگان پیچید                            همین که خون به دل لوبیای من افتاد

کلمات بلوغ و لوبیا یک «دال» هستند. در بیت زیر نیز «تا کمر در مه فرو رفتن» یک نوع نشانه و دال است:

     همیشه گم شده در خویش بامدادان و              درون مه ـ که فرو رفته تا کمرـ ساعت

برجسته شدن یک واژه در متن به دلایل زیادی از جمله؛ موضوعیت ذاتی آن کلمه، مقدار بافت معنایی آن، بروز بودن وعوامل دیگری از جمله نمایه ی نوشتاری ،لحن پذیری و... ارتباط دارد. گاهی این عوامل آگاهانه و گاه بنا به عادت های سبکی به صورت خود آینده در متن دخالت داده می شوند که متن را جاندار و منتقل کننده می کنند. متنی که از این نشانه ها خالی نباشد میزان تاثیر گذاری و ارتباطش با مخاطب به مراتب بیشتر می شود به عبارت دیگر آن متن، متنی درگیراننده است؛ یعنی فقط مجموعه ای از واژه ها نیست که در خدمت یک مضمون  خاص باشند بلکه خود آن ها نیز در نوبه ی خود پتانسیل توجه پذیری را در خود دارند.

گاهی نوروزی در برخورد با این نشانه ها زیاده روی کرده و به قولی از آن ور بام نیز می افتد :

به این ابیات دقت کنید:

الف ـ این "من" همان که نحس ترین کلمه در زمین                        باید که چاق و چله شود ."ما" شود در این ...

ب ـ زرتشت روی یخ، سر من روی آتش است       می سوزم و سراسر من روی آتش است

ج ـ میان این همه جادوگر استرس دارم                بیا به کوری چشمانشان عصا بفرست.

د ـ در آرواره های شش ات جزر و مد شوی            (از تو مرا گرفته بدین شیوه عکس ها)

اگر شما دال های این چهار بیت که از شعر های مختلف انتخاب شده است را برمی گزیدید کدام ها بودند؟ به نظر من، به ترتیب:

الف ـ چاق و چله

ب ـ زرتشت

ج ـ استرس

دـ آرواره

می بینید این نشانه ها بیش از ظرفیت متن هستند یعنی متن خیلی خوب از لحاظ ساختاری و معنایی آماده  نیست که این نشانه ها را در خود بگنجاند و آب از آب تکان نخورد.

هر چند تعداد این رفتار ها با متن به تعداد انگشت های دست نمی رسد، ولی وجود دارد و حتی به اندازه ی کم اش نیز در شعری که مخاطبان ریز بین و بهانه تراش دارد، بسیار زیاد است.

به هر حال جا داشت به خاطر اهمیت و قوت مجموعه ی " مصرع ابرو" در موارد دیگری از جمله ترکیب و تلفیق قوالب، سنخیت صفات در ابیات، فضا سازی ، کشف ها و اتفاقات شاعرانه ، مباحث روانشاختی و اجتماعی شعر او نیز صحبتی به میان می آمد، ولی به خاطر احترام به حوصله مخاطبان از این زیاده خواهی پرهیز می کنم.

محمد نوروزی بدون شک از آینده دارترین شاعران این آب و خاک خواهد شد هر چند متولد 1365 است ولی چند پیرهن از خودش بیشتر پاره کرده است. امیدوارم در مجموعه ی جدیدش که انشا الله امسال چاپ خواهد شد مثل این مجموعه و بیشتر از این موفق باشد.

شما را مهمان یکی از غزل های این مجموعه می کنم:

 

از دل ابر ها ادامه بده

نقطه چین کن مرا ادامه بده

 

خنده درد مرا نمی فهمد

بغض کن، گریه را ادامه بده

 

کودکم ، از جواب می ترسم

جمله را با چرا ادامه بده

 

توی نقّاشی ات دلم خون است

ـ جفت از هم جدا ـ ادامه بده

 

دست های مرا بلند بکن

زیر لب با دعا ادامه بده

 

کاش می شد کنار من بودی

ای که ...حرف ندا! ادامه بده

 

من که خوابیده ام کلاغ عزیز

تا سحر قصه را  ادامه بده.

                                                                           (محمد نوروزی)

 

کتابهایی که در این نوشتار از آن ها استفاده کرده ام:

1ـ نظریه های روایت، والاس لامارتین،ترجمه ی محمد شهبا،انتشارات هرمس، چاپ دوم 1386

2ـ درباره ی ادبیات و هنر، کارل مارکس و دیگران، ترجمه ی اصغر مهدی زادگان، انتشارت نگاه،1383

3 ـ پیش در آمدی برنظریه ی ادبی ـ تری ایگلتون، ترجمه ی عباس  مخبر،نشر مرکز، چاپ سوم1383

4 ـ هستی شناسی شعر، میرزا آقا عسگری،انتشارات قصیده سرا، 1382

5ـ در آمدی بر هرمنوتیک،احمد واعظی، سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه ی اسلامی،چاپ چهارم 1386

6 ـ موسیقی شعر، محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات آگاه، چاپ هشتم 1384

7 ـ کلیات شمس تبریزی ، بدیع الزمان فروزانفر، انتشارات امیرکبیر، چاپ چهاردهم 1376

8 ـ گزاره های منفرد، علی باباچاهی، انتشارات ،سپنتا، جلد دوم، 1380

9 ـ مصرع ابرو(مجموعه غزل مصرع ابرو) ـ محمد نوروزی، انتشارات سخن گستر، 1390

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 0:53  توسط شهرام ميرزايي  | 

هوالعلی

عجاتن و فوری...

برای نمایشگاه امسال  ذوق و شوق چندانی ندارم چند تا کتاب باید می رسوندم به نمایشگاه که واقعن نشد،به هر حال با دست و دلی شکسته شاید حضور داشته باشم.تنها برای خرید چند کتاب خوب و دیدن دوستان خوب که به قول بیدل:

خار از گلبن جدا مصروف آتش می شود

زندگی با دوستان عیش است و تنها آتش است.

باقی مانده ی کتابم را نگه داشته بودم برای روز مباد و شاید نمایشگاه امسال(1390) روز مبادا باشد،به هر حال این کتاب ها در نمایشگاه حضور خواهند داشت:

1 ـ سکسکه های یک مست ـ شهرام میرزایی ـ غرفه ی انتشارت کاشمر(راهرو 16 ،غرفه ی 14)،احتمالن انتشارت شانی  و فصل پنجم هم این کتاب را داشته باشند

 2 ـ مصرع ابرو ـ محمد نوروزی ـ انتشارت سخن گستر

 3 ـ من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم ـ سخن گستر و فصل پنجم

 4 ـ جیغ مکتوب ـ سولماز حسن زاده ـ سخن گستر

 5 ـ سیب تجلی ـ وحید حیاتلو ـ انتشارت کشمر

 6 ـ پروانه در بایگانی ـ وحید نجفی ـ انتشارت کاشمر

 

جمعه 90/2/16 نمایشگاهیم ......می بینیمتون .


حدیث نفس:

ببخشید که مدتی نبودم . دلم برای فعالیت مستمر قبلی ام تنگ شده بود ،الان هستم و قول می دهم پربار تر از قبل باشم ، حال من خوب است ،دارم زندگی می کنم ، ساده و آرام و بی توقع ، با شرایط شغلم کنار آمده ام، زندگی آرام و خوبی دارم ،پدرم هم حالش خوب است ، خدا را شکر، چیزی کم ندارم جز شعر زیاد.هر ماه سعی می کنم بروز کنم ، با شعر و مقاله و چیزهایی مربوط به ادبیات .

در «کتاب هفته» مورخه ی ۳۰/11/89 شماره ی 27۱ مصاحبه ام با آقای محمد آسیابانی عزیز پیرامون «مرکّب حرکت» و مسایل مربوط به شعر امروز چاپ شده است که علاقمندان می توانند با تهیه کتاب مذکور ،این مصاحبه را بخوانند.

در ضمن دوست بسیار عزیزم آقای محمد ارثی زاد نیز در این شماره مصاحبه ای دارند که خواندنش را به دوستان عزیز توصیه می کنم.

تصمیم گرفته ام از این پست ،در بخشی تحت عنوان « خوانش یک شاعر» درباره ی یک شاعر جوان موفق وبلاگ نویس حرف بزنم.

این پست را اختصاص داده ام به حامد عباسیان

حدسیات اخلاقی:

حامد طبیعتاً انسان آرامی است ، نگاه معنا داری دارد، بیشتر می خواهد بشنود تا حرف بزند ، طبیعت اگر فلسفه داشته باشد جذبش می کند، درونی شدن اتفاقات بیرونی در ذهن او، شخصیت او را متمایز کرده است ، و مهم تر از همه صمیمی و مودب است.

درباره ی شعر شاعر:

فکر می کنم حامد عباسیان اگر دو تا سیب داشت که با یکی جاذبه را کشف می کرد و با آن دیگری شعر را ،او شعر را انتخاب می کرد. شعر واقعاً برای عباسیان مهم تر از همه چیز است ، این دغدغه ی اصلی او همواره او را از حواشی شعر دور نگه داشته است و به همین خاطر است که انرژی اش همیشه معطوف شعر شده و از شعر فقط شعر می خواهد نه چیز دیگر.

سال های زیادی نیست با این شاعر خونگرم اصفهانی آشنا هستم و در همه ی این سال های هر وقت شعرش را خوانده ام تحسین اش کرده ام.

به خاطر عدم طولانی شدن پست، و احترام به حوصله ی مخاطبان در دو بخش شعر او را را بررسی می کنم:

الف ـ زبانِ فراتر از متن :

در شعر حامد با یک متن درگیرانه روبرو هستیم ،حوصله ات از خواندنش سر نمی رود،شعر با تو یا بی تو ادامه می یابد مخاطب دو تصمیم می تواند بگیرد ؛یا شعر را ادامه دهد یا نه بگذارد کنار و به ابیاتی که خوانده است فکر کند در هر دوی این ها شعر ادامه می یابد ،علت این ها چیست؟ مثلن به این ابیات دقت کنید:

دوست دارم به پــــــوچ فکر کنم

اینکه دنیای من، بدش خوب است!

بین الکل سفید و آب و غم

زندگی چنددرصدش، خوب است؟!

دوست دارم به درد فکر کنم

این که دائم مرا عذاب بده

اینکه یک عمر دل به چی بستم؟

عاشق کی شدم؟...جواب بده!

این جریان روان ساختاری را ـ با احترام به تمامی عوامل تاثیر گذار احتمالی ـ می توان در یک چیز جستجو کرد؛ آن هم زبان است ، شاعر هوشمندانه زبانی را برای بیان موضوع و مضمون انتخاب کرده است که هم سالم است و هم جسور ، هم هنجار گریز است و هم ساختمند،انتخاب کلمات طوری است که محتوا در آن دچار سکته نمی شود ،توقف های بی معنا روی مضامین وجود ندارد ،از بزرگ نمایی های موضوعی ( نگوییم پز ادبی) خبری نیست ،متن سیّال است تو بیش از آنکه بفهمی شعر می خوانی فکر می کنی داری با خودت بلند بلند فکر می کنی، اگر ارتباط درون متنی وجود دارد کاملا جاافتاده است ، برای عینی کردن گفته های بالا جزئی تر حرف می زنم ، به این دو بند از چهارپاره اش دقت کنید:

زندگی ام شکستن تخمه ست!

پای یک فیلم... ــ کی پرت کرده؟! ــ

...فیلم بی خانوادگی شدنت

توی یک سینمای بی پرده!

و

اینکه هر بار می پری به یکی

عادتت لا به لای زن بودن!

اینکه هر وقت دیدمت گیجی

اینکه حالت بد است،قاعدتا ۫ !...

در این دو بند از حروف تأویلی یا توضیحی زاید و وزن پرکن خبری نیست،اصطلاحات روزمره ی سایر و محاوره ای (تخمه شکستن،پر کردن کسی،به کسی پریدن و ...) حتماً در خدمت متن است ، یعنی طوری نبوده که شاعر روی این اصطلاحات زوم کرده و مضامین را ازاین اصطلاحات نتیجه بگیرد و به خام خواری ادبی بپردازد ، همه ی این ها در خدمت زبان شعری است، یعنی شاعر اجازه داده است این عوامل در ابتدا در خدمت زبان شعری باشد بعد تاثیرات دیگرش از جمله هضم راحت مضمون،قرابت ذهنی، تأویل پذیری،آشنایی زدایی،ارتباط های فرمیک و ....رادر ذهن مخاطب بگذارد .

به عنوان مثال می توانیم بگویم که حامد عباسیان ماهرانه با ارتباط های درون متنی "بی خانوادگی" را به "بی پرده بودن" یا "زن بودن "را به "قاعدتاً (عادت ماهانه)" ربط داده است ، این ها درست ولی این موارد باعث نشده که شاعر در زبان دچار لغزش شده و یک دستی زبان را به مخاطره بیاندازد ، ضمن اینکه شاعر هر جزء را خیلی ماهرانه با فاصله از هم و مرتبط با کلمات نزدیک به آن استفاده کرده است؛ زبان را طوری به کار برده است که هر کلمه در بافت خودش دارای معنای مستقل بوده و در صورت امکان از کلمه ی مکمل اش بی نیاز باشد،"قاعدتا"ً می تواند صرفاً یک قید بوده و به قاعدگی و زن ارتباط نداشته باشد.این هوشمندی باعث می شود شعر او از اتهام یک سری تکنیک های قابل تعمیم و خسته کننده دور باشد و ما با یک متن زنده و سرحال مواجه شویم.

ب ـ حساسیت های موضوعی

اگر موضوعات شعر را به وطنی و غیر وطنی تقسیم بندی کنیم حامد عباسیان همیشه بین این دو کج دار و مریز است ،یعنی بیشتر دوست دارد در ایران باشد و به جهان فکر کند.تا اینکه در ایران نباشد و جهان را به شعر بکشد ، خرده فرهنگ ها، باور های قومی ،عقاید بومی و ملی و ...در شعر او نمود منسجمی دارد و جالب اینکه این نمود اکثر در ذهن و زبان مدرن اتفاق می افتد شعر« بعد اسکان عشایری یعنی ...» نمونه ی بارز این اتفاق است. چند بندش را می نویسم:

توی قابی شکسته و کهنه

به زمان میخ کوبمان کردند

ایلمان ایل بود، جریان داشت

تا که تاریخ کوبمان کردند

زندگی مثل عکس ساکن شد!

 

بعد اسکان عشایری یعنی

رفتن از حال و کوچ کردن به

تخت خوابی که توش غل بخوری

روی نعش مزارع پنبه

زیر قشلاق یک پتو گلبافت!

□□□

کاغذم عشق خون و خون کشی است

مثل میراث خانوادگی ام؛

روی دوش تپانچه ایی خالی

می روم ماجرای زندگی ام

ـــ وسط جمله های معترضه ـــ

جد من خان ایل قشقا بود؛

خان ایلی که کورشان کردند

بعد از آن ایل کورکورانه

رو به زاینده رود آوردند

ــ بعد جدم، مهاجرت مد شد ــ

عکس این قضیه نیز در شعر اونیز صادق است؛ یعنی فضاهای مدرن به نوعی در بافت فرهنگ خودمان اتفاق می افتد یا شاعر تعریضی به این باورداشت های فرهنگی دارد از شعر « پرازیت/زی / نوار مغزیگ/زاگ » مثال هایی زیادی می توان در این باره زد :

رفته در سطح شهر در اخبار

تا بیاشوبد از تنم جانم!

در عروج پرنده هایی داغ

هوریزنتال تر از شهیدانم

مثل یک دیش، رو به قبله شدم

و...

قل و قل، قرمه سبزی و جنبش

مثل برنامه های آشپزی

عده ایی حین راهپیمایی

در فضایی که جا به جا! عوضی!

توی تصویر کله پا/چه/شدند؟!!!

و...

باور پذیر کردن این اعتقادات در شعر کار سختی است ،شرایط مهمی از جمله نهادینه شدن آن اعتقاد در خود شاعر ، انتخاب کلمات در همان حوزه، یکنواختی زبان با وجود فضای های متفاوت(سنی و مدرن) موضوع بندی و مهمتر از همه محتوا مند بودن کار است که دوست شاعر ما به خوبی از عهده ی همه ی این ها برآمده است.

غیر از دو موضوع کلی که بخش عمده ای شعر حامد را تشکلیل می دهد گرایش با موضوعات اعتراض آمیز و فلسفی از دیگر شاخصه های شعر عباسیان است، البته اعتراض نه از نوع شعار زدگی و فلسفه نه از نوع پیچیدگی مضامین . فلسفه و اعتراض در شعر او در دو حالت کلان و خرد اتفاق می افتد شما شعر را می خوانید با متن پرخاشگر و زمخت و شعاری مواجه نیستید ، ماندگاری اعتراض آمیخته با فلسفه ی ملایم صدر در صد از رگ گویی های انتحاری بهتر است .زیرپوستی بودن مضامین مذکور مخاطب را به تعمق و توجه وا می دارد و می فهماند چیزی که می گوید تنها آن نیست که فقط می نویسد.

می خواستم درباره تصاویر گویا ، نوع روایت ،چند منظورگی در کلام و ....شعر حامد عزیز حرف بزنم .چون این موارد به نوعی نکات مشترک او با «مرکّب حرکت » است پرهیز می کنم تا به جانب داری و ...متهم نشوم.

تازه های چاپ :

دوست خوبم علی شهیب زادگان چندی ست که مجموعه رباعیاتش با اسم « رباعی برای گالیور» را چاپ کرده است ،زبانش در این مجموعه روشن و صمیمی است ، مخاطب از خواندنش لذت می برد ، از پیچیدگی های فلسفی در آن خبری نیست ، هر چه هست آن است که می خوانی:

علی شهیب زادگان

دوست دیگرم که همشهری من نیز می باشد، کتاب اولش را با «اسم تجلی سیب» روانه بازار کتاب کرده است، وحید حیاتلو این مجموعه را فقط به مثنوی اختصاص داده است. کسانی که می خواهند فضای سورئال عرفانی را متصور شوند می تواند این کتاب را داشته باشند:

وحید حیاتلو

من در هر پست می توانم درباره دو کتاب چند خطی بنویسم و به مخاطبین وبلاگم معرفی کنم عزیرانی که تازه کتاب چاپ کرده اند و دوست دارند در این وبلاگ معرفی شوند می توانند جهت هماهنگی برای ارسال کتابشان موقتاً با شماره 09141639471 تماس بگیرند.

و اما یک غزل مرکّب:

ساعت از وقت عاشقی سر رفت، زن نمی خواست بچه دار شود

مثل دو عقربه به روی هم ، ساعت نصف شب سوار شود

وسط هفته سینما خوب است؟

وسط هفته سینما یعنی ،توی تاریک خانه می خواهند

نیمه های همیشه روشن او، با تو یک چیز صحنه دار شود

شیخ من گفت پرده پوشی کن

 

پرده ی اول از تو داغ شدم،گریه کردم ، و خون دماغ شدم

قلب من را گذاشتی بتپد ،توی مشتت که تا بخار شود

مشت خود را برای کی وا کرد؟!

 

دست و پای مرا به تخت نبند،مثل دیوانه ها بلند نخند

من فقط یک هزار پایم که دوست دارد تو را ،قطار شود

برود به کجا ! نمی داند

 

در خیابان به راه می افتم،«بروم به «کجا » نمی دانم

شاید از خود کمی که دور شدم یک کسی آید و سوار شود

یک «کجا» آمد و سوارم شد:

 

آه شال و کلاه تو بشوم، کیف چرم سیاه تو بشوم

عشق باید به پای ما یک روز کفش آماده ی فرار شود

مدرسه می روی به خاطر چی؟

 

مدرسه رفتی و معلم تو همه شوخی و دلبری آموخت

بوق می زد به تو خیابان ها تا که مردم به تو دچار شود

تا کسی گفت به خودش دربست

 

خواست بچه بیاورد، برود از سر و کول زندگی بالا

سیب ترشی که آن ور دنیاست، در دل کوچکش ویار شود

دیو من یک فرشته قورت بده.



معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت

« سعدی»                                            

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 23:36  توسط شهرام ميرزايي  |