تبليغاتX
با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن ......... چون میوه زرد گشتیم از آفتاب خوردن سكسكه هاي يك مست(مركّب حركت)

سكسكه هاي يك مست(مركّب حركت)

به نام حضرت دوست كه...

 

بيدل به هر كجا رگ ابري نشان دهند

در ماتم حسين و حسن گريه مي كند

 

بايد سلام بدهم حتمن ...

نمي دانم چه حالي مي شين شب خسته و كوفته از سر كار برگردين خونه و بياييد سري به نظراتت بزني و ببيني كه كسي وبلاگت رو حذف كرده و در اين چند سال هر چه رشته بودين پنبه شده ،شعر ها ،مقاله،مهم تر از همه كامنت هاي دوستانت و ...و بلاگفاي بي در و پيكر هي ارور بده كه وبلاگي با اين آدرس پيدا نشد و تو فكر كني همه چيز شوخي بود و مطمئن بشي حتمن كليد خانه ات را يك جا گم كرده اي وبايد به همه چيز و هيچ كس شك نكني

به هر حال ممنونم از دوست عزيزي كه سرزده و درنزده ،خونه ي ما رو قابل دونست ، و اومد همه چي رو ريخت به هم و الان دارد به ريش نداشته ام  مي خندد...ممنونم دوست عزيز!

اين مرض ، چندي ست كه شايع شده است و بر فرد مريض حرف و نصيحت باد شكم است.

بگذريم كه ما به " گذشت " در اين روز هاي بد خيلي عادت كرده ايم.

 

بزرگ اوست كه بر خاك همچو سايه ي ابر

چنان رود كه دل مور را نيازارد

 

ما كه خم به ابرو نمي آوريم و اين اتفاق ناخواسته را يك جورايي مبارك مي دانيم، تا كور شود هر آنكه نتواند ديد.

به زودي با خبر هاي مهم از جمله چاپ كتاب " سكسكه هاي يك مست "  و نحوه ي توزيع آن بروز خواهم شد

در ضمن، اسم دوستان عزيز  -نه خودشان- در اين لاي روبي اجباري، از حافظه ي موقت  وبلاگ پاك شده است،حتمن اطلاع بدهند كه لينك آن ها افزوده شود.

ممنونم كه تنهايم نمي گذاريد

نادعلي

شهرام ميرزايي

هفت محرم ۸۸

 

 

به خاطر اهمیت مقاله ،و نظر لطف بعضی از دوستان قسمتی از پست قبلی رو دوباره در وبلاگ می گذارم .ممنونم ....به زودی وبلاگ به روال عادی خود برخواهد گشت.

 

 

 

مرکب حرکت " شعر ترجمه

 

سلام

فکر کنم پارسال بود که رحیم سلیمانی عزیز زنگ زد و گفت که شهرام انجمن ادبی توتم هر یکی دو ماه ، شاعری را از سطح کشور به قزوین دعوت می کند و اعضا درباره ی کارهایش حرف می زنند و مطلب می نویسند و خود شاعر هم شعر می خواند، حرف می زند و اگر حضار سوالی داشتند جواب می دهد ، دو سه ماه قبل از آن ، طی سال های دور من به نتایج شخصی در غزل آوانگارد رسیده بودم که آن ها را فقط در شعر خود استفاده می کردم و به هیچ وجه دوست نداشتم به صورت مکتوب جایی عرضه کنم که عده ای غایب بگویند فلانی از روی تئوری شعر می گوید و... شاید ندانند که این دریافت من از تجربه ی شخصی ام در شعر است که بی هیچ ادعایی -با اسمی که لااقل باید داشته باشد که به آن اسم بخوانمش- با آن های غائب در میان می گذارم و چیزی جز این نیست ، بگذریم از تصور غیر محقق و غیبت حلال

  جلسه انجمن ادبی شروع شد و من بعد از نقد های مکتوب و شفاهی انجمن ادبی توتم قزوین ، قضیه ی " مرکب حرکت" را در آنجا مطرح کردم و شفاهن نکاتی را به علت ضیق وقت خیلی جزئی با مثالی ازبیت حافظ توضیح دادم .بعد که برگشتم خواستم حتمن به صورت مکتوب عرضه کنم که هم دوستان مخالفت کردند و هم خودم هنوز معتقد بودم که شعر یک وحشی بکر است که با تئوری و بیانیه  رام شدنی نیست

ولی از آن جایی که شاعر یک بام و هفت آسمان دارد و بین کن مکن یک میم فرق است، تصمیم گرفتم خیلی خلاصه توضیحاتی در مورد این سلیقه ی شعری که ترجیحن نباید به صورت مانیفست ادبی مطرح شود بدهم

اساس و خلاصه ی این دریافت این است که شعر در حین داشتن شخصیت والای ادبی و پیچیدگی های خاص خود ، در القا و شاید تحمیل خود در ذهن مخاطب، باید بسیار سریع عمل کند و در طول و عرض خود در حرکت باشد و این سیالیّت به سهل الفهم بودن شعر منجر بشود ،که به عوامل زیادی از جمله انتخاب و نوع استفاده از کلمات ،دستورمند بودن ، ساختمند بودن و... بستگی دارد که ضمن اینکه ترجمه آن را آسان می کند، شعر را از عمق به سطح – برخلاف حرکت معمولش از سطح به عمق - می آورد  و به ذهن مخاطب منتقل می شود و برای اینکه در فاصله همان عمق و سطح ، عریان و لخت نباشد مجبور به رعایت ظرافت های شعری – با توجه به ذائقه ایرانی و انیرانی - در توان شعر باید داشته باشیم که ازآن  جمله  می توان به موارد زیر اشاره کرد

 

  ـ چندمنظورگی در کلام (که اکثرن استخدام ، ایهام و تبادر مد نظر است)و اشاره های و تلمیحات وارجاع های برون متنی با رویکرد جدی و عمیق – و البته بسیار ساده- در خدمت محتوی هستند

 ـ تصرف در زبان و آینده نگری زبان

 ـ انعطاف و تشخّص زبان

 ـ وحدت موضوع با رفت و برگشت های محتوایی و تصویری در کل کار

ـ تاثیر پذیری از محیط و انعکاس آن درذهن و زبان شعر به صورت غیر مستقیم و تلویحی

ـ آفرینش در شعر و عدم بازآفرینی در آن جز با اشاره های شعری

 ـ تنوع موضوع با کنش یکسان در یک حوزه

ـ فضای سازی کلی وشرکت دادن مخاطب در همزادپنداری با استفاده از بافت های روایی در افعال 

ـ قطع و شروع روایت و فضا سازی بین آن ها

 ـ فرا قالبی بودن شعر

و پارامتر های آشنا و مهم دیگر که به خاطر اطاله ی کلام از آوردن آن ها خود داری می کنم – که آن ها را می توان در تیتر های داده شد گنجانید وتوضیح داد - وهمچنین به خاطر همین دلیل و عدم علاقه ی خود در بسط دادن این موضوع در این فضای مجازی غیر مستند از موارد مذکور بالا ،بحث روابت و فراقالبی بودن مرکب حرکت را بعد از موخره ی در وسط ،عرض خواهم کرد

مرکب حرکت (شعر ترجمه) در کارهای کلاسیک عمدتن در دو کنش می تواند مطرح شود

الف- رو ساخت

ب- ژرف ساخت

الف - روساخت ِ"مرکب حرکت "که رابطه ای مستقیم با ژرف ساخت کار دارد، تنها هدفش انتقال معنی و محتوی ومنظور شاعر در کوتاه ترین زمان ممکن است ،طوری که پیچیدگی های ژرف ساخت در آن به هیچ وجه نمود بیرونی نداشته باشند و مخاطب با یک متن قابل دسترس مواجه شود که ذهنش را خسته نکند و از آن با توجه به دریافت خود لذت ببرد

:مخاطب با توجه به سواد شعری اش به سه دسته تقسیم می شوند

اخص عوام :آنهایی که اکثرن مخاطب شعر هستند نه سراینده شعر 

عوام شعرا :آ نهایی که سراینده هستند ولی مخاطب خوبی نیستند و بیشتر از شعر آنچه می توانند و می خواهند را می دانند

 اخص شعرا :آنهایی که هم سراینده ی خوبی هستند و هم مخاطب خوب

با یک بیت از نابغه ی شعر فارسی حافظ، برداشت و ذهنیت این سه گروه را حدس می زنیم

 

 *از حیای لب شیرین تو ای چشمه ی نوش         غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

اخص عوام:اول از لب شیرین کلی لذت می برند و معنی می کنند که : ای یار شیرین لب! هر شکری به خاطر تو غرق آب می شود و شرمنده ی لب تو می شود

 

 عوام شعرا:ای یار شیرین لب ،هیچ شکری وجود ندارد که به واسطه ی شرمگین شدن در مقابل لب تو عرق نکند و سپس از خجالت آب نشود و احیانن به ایهامی که در واژه " شیرین معشوقه ی خسرو پرویز" و شیرین به معنی یک مزه است دقت کرده باشند و از تصویر شکر آب شده در کنار و مقابله ی لب معشوق لذت ببرند و اصطلاح "از خجالت آب شدن" را با بیانی دیگر در این بیت(در شکر آب شده) پیدا کنند و لذت مضاعف ببرند و از" نیست که نیست " به معنی نیست که وجود نداشته باشد " و در معنای " نیست ، و اصلن نیست "( نیست دوم برای تاکید آمده است ) نیز لذت هنری چند برابری ببرند.

اخص شعرا : ضمن اینکه این گروه از این بیت ،لذت های بالا را می برند ، به ایهام واژه " شکر " نیز توجه دارند ؛ خسرو پرویز با وجود دلباختگی به زنی پاکدامن به نام شیرین در اصفهان با زنی بد کاره به نام  شکر  نیز همبستر شده است  که این آگاهی، ایهام های تناسب گوناگون در کلمات" حیا"، "آب" را نیز در پی دارد

حافظ در کلمه ی " چشمه " نیز گوشه چشمی به شنا کردن (و طبیعتن لخت شدن شیرین ) در چشمه در کنار اجزای شعر نیز توجه داشته است

که طبیعتن هر سه گروه از این شعر به اندازه ی نیازشان دریافت می کنند و از آن لذت می برند و حافظ این پیچیدگی ها یی که مقداری از آن ذکرش رفت ،خیلی ظریف و بی هیچ تصنعی در بیت گنجانیده بی آنکه آب در دل بیت تکان بخورد

البته نیازی نیست که شاعر حتمن همزمان  از سه گروه دلبری کند و این بستگی به سواد شاعر و چگونگی استفاده از آن در شعر را دارد

می بینیم که پیچیدگی ژرف ساخت، چگونه در روساخت بیت، نمودی بسیار ساده ولی عمیق دارد .

ب - ژرف ساخت: آرایش درونی کلام (که اجبارن به توضیح خیلی جزئی و غیر مبسوط و کلیِ فراقالبی بودن و روایت بسنده می شود)ـ

 

 

۱ـ انقطاع و شروع روایت و فضا سازی بین آن ها

 

در شعر کلاسیک قدیم – البته اگر از تک مصراع های دالّ ،که بیشتردر شعرای سبک هندی که با اسلوب معادله و مذهب کلامی  مصراع ها را بر امری تام و معنی دار دلالت می دادند بگذریم - واحد معنی دار بیت است،در شعرای قدیم از جمله بیدل ، حافظ و ... شعر جنبه روایی نداشت ولی می توانست در یک فضا و حوزه سروده شود، ولی شعر آوانگارد امروز از مباحث کلی دور می شود و جزء نگر می شود و اکثرن می خواهد جهان بینی های خاص خود را از یک موضوع نشان دهد یا موضوعات کناری را در کنار موضوعات اصلی بیان کند ،که این تصور باعث می شود که شعر حتمن از یک روایت، چه خطی و چه فراروایتی پیروی کند که به انسجام کلی اثر منجر شود

روایت خطی در شعر که اکثرن عنصر زمان را یدک می کشد و نقطه شروع و پایان دارد در غزل چند سال پیش مطرح شد و به خاطر یکنواختی و برخورد یک طرفه با زمانِ اتفاقات شعری ،کسالت زودرس مخاطب را در پی داشت  ونتوانست  اخص شاعران را در برش های زمانی داستانواره قانع کند

ولی می توان با دخالت در واحد زمان و تغییر نوع نگرش زمانی در طول شعر ، و جا به جایی ارکان خطی و فراروایتی  - در کار های طولانی – فرصت تنفس شعری با فضاسازی های مناسب را به مخاطب داد، ولی همزمان در فضای ارایه شده باید نماد های روایت چه با جز تکرار قسمتی از شعر یا القاهای محتویی  غیر روایی ولی مربوط به کل کار، در آن فضا گنجانده شود که موضوع شعر، روایت کلی و طبیعتن انسجام  ساختاری و محتوایی کار از بین نرود،همچنین قطع و ادامه ی روایت در موارد خاص ،هم یکنواختی روایت را از بین می برد و هم ذهن اخص شعرا در رویکرد دوم روایت منتظر می گذارد ، فضاسازی مناسب در بین این دو روایت می تواند مکان مناسبی برای فضاهای هم سو با موضوع باشد و آن ها را به شدت با موضوع درگیر کند

( ۲ـ فرا قالبی بودن شعر(که فقط به جزء ترکیبی به قالب و جایگاه قافیه اشاره خواهد شد

اداره ی شعر با واکنش کلی و عمیق محتوی در روساخت با واحد های تعریف شده قالب در کل شعر،کار سختی ست ، اکثر شعرا برای فرار از یکنواختی قالب ، دست به تغییر شکل و صورت شعر می دهند ، رودکی از قصیده به تغزل آن " غزل" روی می آورد ،منوچهری مسمط می گوید ، مستزاد اختراع می شود ، چهارپاره ، دو بیتی ،غزلمثنوی و....در این موارد تغییر شکل به شکلی دیگر که با اصل منفکّ شده ی خود اغلب متفاوت است  صورت می گیرد ،ولی می تواند این تغییر در شکل یک غزل یا چهارپاره با اضافه کردن جزء مصرع، بیت ، یا هر جزئی در همان زحاف های بحر به تنه ی اصلی آن قالب نیز صورت بگیرد که این اواخر جزء مصرع در آخر غزل دیده می شد ولی بیشتر برای آرایش قالب بود تا محتوی و به نوعی دیگر جزء متممّ و مکمّل شکل و محتوی نبود و ربط ساختاری و معنایی با واحد های شعری یا طول شعر با قبل یا بعدش نداشت و آن بیت یا تک مصراع در کار بدون هیچ کارکردی رها می شد ویا بازخورد محتوایی ضعیفی داشت – بیشتر در حد ضربه ی حسی-و این تغییر نه تنها قالب را از صورت منظمش می انداخت ،بلکه یک تاویل به سر و ته را به مخاطب تحمیل می کرد و خود سربار قالب بود

اما اگر این تغییر در قالب حساب شده و در خدمت محتوی و منظور کلی کار به عنوان واحد دالّ و معنی دار و مکمل محتوایی عمل کند می تواند  قابل هضم و تلذّذ باشد، همچنان که جز ترکیبی نیم مصراع در مستزاد این حالت را اکثرن دارد

نکته ی دیگر تغییر جایگاه قافیه و تعیین جایگاه نو برای آن در قالب های مختلف است ، البته ذهن معتاد ما به مقام قافیه در غزل و چهارپاره و امثال آن ها، این تغییر را خیلی به سختی می تواند قبول می کند ولی اگر این رویکرد بر اساس نوع برخورد با محتوای کار و نیاز آن و اداره ی جنبه موسیقایی کار باشد، هم قابل دفاع است و هم این رویکرد تازه نوعی تنوع در شکل است که ذهن می تواند از آن لذت ببرد و به آن عادت کند.نیما این موسیقی کناری را به وسط ابیات کشاند ولی در" مرکب حرکت "قافیه هنوز در حاشیه کار است ولی تعیین قوافی و تعدد آ نها باید با توجه به تعدد مصاریع باشد نه شکل سنتی آن ها ، قالب های شعر فارسی بیشتر به خاطر جایگاه ردیف و قافیه اسم های مختلفی از جمله غزل ، قطعه ، مثنوی و ... به خود گرفته اند ،به خاطر همین کلمه "مرکب" در "مرکب حرکت " مسمّای تام است از این نوع تغییر ها

قابل ذکر است که هر تغییر در قالب و قوافی باید در خدمت محتوا باشد ونباید صرفن به یک پز ادبی منجر شود که این کار نظمی را که شعر می تواند با تعیین جایگاه تازه قافیه و جزء های اضافی داشته باشد ، از بین می برد.محتوی و قالب باید باهم تعامل دوگانه داشته باشند و این هر دو باید در خدمت ذوق مخاطب باشد نه دخالت بی جای خودخواهانه ی شاعر در طول صورت کار

 

 

: با هم " قصیده ی مجنون " را می خوانیم

 

 

 

ماغ یک گاو توی یک تابلو

 پنجه ی گرگ ، چرت خرگوشی

جیغ های کشیده ی تصویر

نقره داغ دو اسب در بازو

دل من در زغال قلیان بود

 

! چشم قفقاز ترکمن گیسو

اسب بر کشته های من مدوان

خنجر ابروان خونی را

 توی زخمم غلاف کن بانو

نثر در بیهقی پریشان بود

 

مادرم گفت دیو زاییدم

  پدرم گفت باز بدبختی

بچه دیوی شدم ـ یتیم شده ـ

بی فرشته در این شب جادو

شب ورم کرده بود و شیطان بود

 

دود را شکل دایره کردم

" در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد"

حلق/ه آویز تو شدم در خود

چند ساعت دوام آوردم

مثل قلب گرفته در چاقو

بدنم سرد شد ، زمستان بود

 

از خودم مثل فحش بیزارم

از خودم مثل زخم ، دل چرکین

از خودم درد دارم و گریه

از خودم غصه خوردم و دارو

دوستی درد بود؟ درمان بود ؟

 

 !آدم هیچ حرفی عصبی

فکر کن جدول خیابان را

نامه ات را سفید پست نکن

نامه ات را بذار توی کشو

پست چی برنگشت باران بود

 

چه قدر با تو زنده می ماند

آدم برفی کنار  اجاق

مثل قلب کشیده آبم کن

بغل شیشه های بی پهلو

خوی همین عصر " کافه تهران "بود

 

شرط بستم به روی تو یعنی

باختم تا برنده ام باشی

ریش خود را گرو شدم در تور

ماهی " کوسه " ای شدم ، تا او

تنگ شد در دلم که زندان بود

 

عشق خود را حساب کرد و گذاشت

در لباس کرایه ای عروس

در دلم تیغ شد فرو غلطید

هر چه برداشت از  خم ابرو

مردم شهر در خیابان بود

 

درد دل های  روزنامه ای م

 سطل های زباله ی باطل

گریه های درخت بی ریشه

  میوه های رسیده ی کرمو  زندگانی ِ کرم دندان بود

 

پشت کردم به صورت روشن

پشت کردی به تیره روزی خود

ما از اول نیامدیم به هم

مثل آیینه ای که پشت و رو

نیمه هامان همیشه پنهان بود

                                                             

بچگی کردم و بزرگ شدی

بغل گند چند تا مرداب

قوز کردم به پیرمرد  شدن

در قلمدان یک زن هندو

توی دستت گیاه عریان بود

 

مار خوش رنگ زینتی ام کن

زهر چشمم بگیر در الکل

بوسه بردار از لب بی  سم

زندگی کن پریچه ی ترسو

لب مست تو دور لیوان بود

 

یاس کردم به فلسفه بافی

عشق فحاش را جلو بردم

توی شطح ابو یزید/ زدم

رگ خود  را به فین و به چاقو

که امیر ِ کبیر ، مجنون بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 23:56  توسط شهرام ميرزايي  |